خرید بک لینک

« لبـاس مـسـتی »

کماکان رسـتم از غفلت پس از سهـراب ، می گرید

ابالفـضـل از لـبِ عطشـان کـودک ، آب می گـرید

خجـالت می کشد وقتـی که آسـمان که می گرید !

زمیـن ، در پیـرو بـاران ولـی در خـواب می گـرید

از آن گـویـد اذان مـادر به گـوش نونهـال خـود

که در یک آن شود عاشق اگـر ، بی تاب می گـرید

مزنـّه آمده دستـم که ساحـل کِی شود خاکـی

همـان وقت اسـت چـونان کودک بی آب ، می گرید

نمـونه های بسیـاری کِشاندم تا دَر ذهـنت

اگر حـرف دلـی داری بگـو ، مهتـاب ، می گرید

صـدای سـاکت قلبـی ، زمـان را « بی صـدا » کرده

همان قلب اسـت که اکنـون ، « مرا دریـاب!!» می گرید

لبـاس ویـژة مـستـی نکردم در تنـم امّـا

که چتـر بـاز هم بـی خود دَمِ پرتـاب ، می گرید

لنگا فرخی

برچسب: نویسنده: کیارش کاظمی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:46

صفحه بندی