« لبـاس مـسـتی »
کماکان رسـتم از غفلت پس از سهـراب ، می گرید
ابالفـضـل از لـبِ عطشـان کـودک ، آب می گـرید
خجـالت می کشد وقتـی که آسـمان که می گرید !
زمیـن ، در پیـرو بـاران ولـی در خـواب می گـرید
از آن گـویـد اذان مـادر به گـوش نونهـال خـود
که در یک آن شود عاشق اگـر ، بی تاب می گـرید
مزنـّه آمده دستـم که ساحـل کِی شود خاکـی
همـان وقت اسـت چـونان کودک بی آب ، می گرید
نمـونه های بسیـاری کِشاندم تا دَر ذهـنت
اگر حـرف دلـی داری بگـو ، مهتـاب ، می گرید
صـدای سـاکت قلبـی ، زمـان را « بی صـدا » کرده
همان قلب اسـت که اکنـون ، « مرا دریـاب!!» می گرید
لبـاس ویـژة مـستـی نکردم در تنـم امّـا
که چتـر بـاز هم بـی خود دَمِ پرتـاب ، می گرید
لنگا فرخی
برچسب:
نویسنده: کیارش کاظمی